امشب اسمون يه جوريه...
امشب يهو دلم هواي اسمونو کرد...رفتم وبااسمون شب خلوت کردم اما يه جوري بود نمي دونم چجوري ولي...اصلا اون ستاره قشنگه همون بزرگه همون که گوشه طاق اسمون به تموم ستاره ها فخر ميفروشه وبرقش مثه برق دوتا چشمه...اونم انگار دلش مثه دل من گرفته وچشاش بارونيه...
امروز بدجوري دلم هواي عطر شبوها روکرده بود...لحظه شماري ميکردم تاشب شه وخونه پرشه از عطر قشنگشون...اما عوضش کلي باگلهاي ناز دردودل کردم تا اونام طرفاي عصر بسته شدن...
امروز دلم هواي يه چيز ديگه هم کرده بود...اينکه ساعت ها توي خيابوناراه برم وفکر کنم ... به خيلي چيزا...به سال قبل همين موقع هاکه بايه حس عجيب وغريب يه حس ناشناخته دنبال يه چيزي ميگشتم...به زمستون سال قبل که پيداکردنش چطور وجودمو بهاري کرده بود...به بهار همين سال که برام تجسمي از فردوس بود...وچه زيبا شروع شد...زيبا ترين بهار...به ماهاي قبل ...به همين يکي دوهفته پيش..
همونطور که راه مي رفتم يه صدايي ...يه صداي قشنگ باعث شد سرمو بگيرم بالا وبالاي سرمو نگاه کنم ...يه درخت بود...يه عالمه مسافر!!! ... هزار هزار تا گنجشک کوچولو نشسته بود لابه لاي شاخه وبرگاش...انگار وقت رفتن بوداما...شايدم وقت برگشتن بود...شايد اونام توي فصل قبل يه چيزي يه جايي جا گذاشته باشن که بايد برن سراغش...شايداونام يه چيزي رو بازم گمش کرده باشن...شايد اونام يه گوشه ي دلشون پراز شيطنت هاي بچه گونه باشه ويه گوشه ي ديگش پر از دلتنگي هاي عجيب وغريب ادم بزرگا...
نميدونم چرا ...ولي...امشب اسمون يه جوريه...